تالاب آبی
Jun 19, 2009
؟where is my vote

رای مامانم کجاست؟

?where is my mam vote
Jul 5, 2008
واسازی هویت جنسیِ فیلمtootsie

مرد، حتي با ساز و برگ­هاي زنانه، همچنان مرد است
در ابتداي فيلم با مايکل و موقعيت او آشنا مي­شويم. او بازيگري است شکست خورده که سعي مي­کند، خودش را سربلند نشان بدهد. او نه تنها در سن چهل سالگي به شهرت نرسيده، حتي در نقش­هاي کوچک و بزرگي هم که تست مي­دهد، پذيرفته نمي­شود و زندگي خصوصي مناسبي هم ندارد. حدود شش سال است که با دختربازيگري آشناست، بدون آنکه اين آشنايي به عشق بيانجامد. اما مايکل عملي انجام مي­دهد که منجر به موفقيت او در زمينه هنري و زندگي خصوصي­اش مي­شود. آنچه باعث تغيير وضعيت مايکل مي­شود؛ تغييري است که او در "موقعيت" خود ايجاد مي­کند. او در ظاهر جنسيت خود را تغيير داده و با ظاهري زنانه وارد عرصه بازيگري مي­شود. اين تغييرِ موقعيتِ جنسيتي مباحثي را مطرح مي­کند، منجمله علت موفقيت او در موقعيت زنانه و مقايسه رفتار و واکنش­هاي او با زنهاي اطرافش.
به نظر من علت موفقيت مايکل يا به عبارتي خانم دوروتي در مرد بودن اوست. هر چند، ظاهراً مايکل در قالب زنانه، ساختگي بودن هويت جنسي را برملا مي­کند. ولي در واقع او بر کليشه­هاي جنسيتي صحه مي­گذارد.
در جايي که کارگردان خانم دورتي را به خاطر فيزيک ظاهري­اش رد مي­کند؛ موقعيتي که دقيقاً دوست دختر مايکل هم در آن قرار گرفته بود، ولي او با چشماني گريان از پيش کارگردان مي­آيد و مي­خواهد به خانه برود و حتي بازيگري را کنار بگذارد. اما خانم دوروتي نه تنها گريه نمي­کند، بلکه دست به عمل خشونت آميزي مي­زند. يا وقتي مردي، حق تقدم را براي سوار شدن تاکسي رعايت نمي­کند، خانم دورتي با قدرت مرد را از ماشين بيرون کشيده و کيف او را به بيرون پرتاب مي­کند. يا دوروتي در مقابل کارگردان که او را توتسی خطاب مي­کند شديداً اعتراض مي­کند که او دوروتي است نه ملوسک و عروسک و... خانم دورتي در واقع دست به کارهايي مي­زند که زنهاي اطراف او انجام نمي­دهند. علت اين که چرا زنها اين کارها را انجام نمي­دهند و دوروتي انجام مي­دهد، اين است که آنها واقعاً زن هستند ولي دوروتي مرد است و رفتارها و واکنش­هاي مردانه­اي از خود نشان مي­دهد. زيرا هويت مردانه و زنانه در دو حوزه­ي گفتماني کاملاً متفاوت شکل مي­گيرد.
گفتمان مردانه، شبکه­اي است که، از نشانه­ها و ويژگي­هاي مردانه تشکيل شده و محور معنايي آن قدرت و خشونت است و تمام ويژگي­هاي مردانه با اين محور پيوند خورده و معنا پيدا مي­کند. گفتمان زنانه، شبکه­اي است که از نشانه­ها و ويژگي­هاي زنانه تشکيل شده است و محور معنايي آن حول محور ظرافت و اطاعت شکل گرفته است و تمامي ويژگي­هاي زنانه حول همين محور معنا پيدا مي­کند.
حالا با توجه با اين دو حوزه­ي متفاوت که محور معنايي آنها ساختگي است؛ ولي چنان با هويت زن و مرد پيوند خورده است که با ذات آنها يکي انگاشته مي­شود. مي­توانيم علت موفقيت مايکل را دريابيم. در جايي که کارگردان به دليل فيزيکي، دوروتي را رد مي­کند. مايکل اعتراض مي­کند و کارگردان صميمانه دست روي شانه­ي او مي­گذارد و با بيان اين که او به قدر کافي تهديدآميز نيست مي­خواهد او را راهي کند. معناي ضمني جمله کارگردان در گفتمان زنانه به نوعي تمجيد از دورتي است که رفتار تهديد آميز و خشني ندارد. ولي از آنجا که خانم دورتي زن نيست و مفهوم ظرافت براي او معنايي ندارد. و تهديدآميز نبودن نوعي توهين است بنابر اين، عکس العمل خشونت آميزي که در گفتمان مردانه جاي دارد از خود نشان مي­دهد تا تهديدآميز بودن خود را اثبات کند. در بيرون کشيدن مرد از تاکسي هم، دورتي مردانه برخورد مي­کند چرا که در گفتمان مردانه اطاعت و سکوت معنا ندارد و از موضع قدرت، شديداً با مرد خاطي برخورد مي­کند. پس فيلم، بر خلاف ظاهرش کاملاً کليشه­هاي جنسيتي را تأييد مي­کند که در آن روابط مرد براساس قدرت است و زن براساس اطاعت.
Jun 2, 2008
نقد فرهنگی
.خوانشی فرهنگی از داستان "هدیه" نوشته ی حسین نیازی ا ین داستان را می توانید در کتابخانه خوابگرد بخوانید
در داستان "هديه"، اعضاي شش نفره­ي خانواده­اي گردهم آمده­اند. مادر خانواده ليستي از اجناسي که بايد براي هر نفر خريداري شود، تهيه کرده تا همه بنا به وضعيت مالي خود براي خريد آنها کمک کنند. رفتار اين خانواده از دو بُعد قابل توجه است. اول اين که اعضاي خانواده با وجود استقلال نسبي مالي که دارند سعي نمي­کنند به تنهايي مشکلات مادي خود را برطرف کنند، بلکه با کمک کردن به هم در يک کنش جمعي شرکت مي­کنند. دوم آنکه، کالاهاي مورد نياز هر يک از آنها کاملاً جنبه مصرفي و کاربردي دارد، حتي گلدان شيشه­اي تزئيني، براي وقتي است که اگر حرفي براي گفتن نداشتن به آن نگاه کنند.
رفتار اين خانواده و نوع زندگي­شان نشان مي­دهد که در جامعه­اي زندگي مي­کنند که نه کاملا سنتي است و نه مدرنيته. زيرا کنش جمعي در شکل سنتي آن شامل همه­ي اقوام و آشنايان و همسايگان مي­شود در حالي که کنش جمعي، در اينجا محدود به خانواده است و اقوام و آشنايان، غير هستند و بايد در قبال آنها حريم خصوصي­شان را حفظ کنند. به همين دليل "مريم ايستاد کنار در ورودي و حواسش بود در يک باره باز نشود". و همه نگران بودند که کسي از ماجراي خواستگاري روز جمعه مطلع نشود. و يا تهيه کالاهاي ضروري از ويژگي­هاي جامعه سنتي است. اما اُپن کردن آشپزخانه، نشانه­ي مدرنيته است.

روابط عاطفي ميان افراد خانواده نيز در اين داستان از اهميت برخوردار است هر چهار فرزند خانواده در مرحله­ي جواني هستند. ولي روابط عاطفي و نوع برخورد پدر با آنها همچون کودکان است. اين امر باعث وابستگي شديد فرزندان مي­شود، به طوري که حتي در سنين بالا هم نيازمند و وابسته هستند. ريشه­ي اين نوع وابسته شدن و وابسته کردن را مي­توانيم در نظام اقتصادي و فرهنگ جامعه جستجو کنيم. وابسته شدن مرتبط با نظام اقتصادي است. در نظام اقتصادي سرمايه­داريِ وابسته، برخلاف سرمايه­داريِ صنعتي که جامعه توليد کننده است و جايگاه افراد مشخص و مستقل از يکديگر تعريف شده است، در سرمايه­داري وابسته، جامعه­ مصرف کننده است و خود به خود همه به هم وابسته هستند و استقلال ندارند. پس سرمايه­داري وابسته و نظام اقتصادي ناشي از آن در نظام خانواده هم نمود پيدا مي­کند.
وابسته کردن فرزندان، جنبه فرهنگي دارد. سال­هاست که رسانه­ها، از زواياي مختلف فرهنگ غرب را با شرق مي­سنجند. و در اين ميان داشتن روابط عاطفي مستحکم و عشق به خانواده را در فرهنگ شرق مي­ستايند و فرهنگ غرب را به دليل نداشتن روابط عاطفي و عشق به خانواده نکوهش مي­کنند. چرا که فرزندانشان به محض رسيدن به سن قانوني از آنها جدا مي­شوند و در ايام پيري هم از آنها مراقبت نمي­کنند و بايد به خانه­ي سالمندان بروند. در فرهنگ ما هميشه عشق به خانواده و وابستگي وجود داشته است ولي با اين تبليغات، فرهنگ جديدي به وجود آمده است که پدر و مادرها، ناخودآگاه، از ترس تنها ماندن در ايام پيري، بيش از حد به فرزندان خود توجه مي­کنند و آنها را مورد حمايت خود قرار مي­دهند به طوري که حتي جوانها، رغبتي به خارج شدن از خانه و مستقل شدن ندارند.

در اين داستان، نظام خانواده، پدرسالاري و پدر در رأس خانواده قرار گرفته است و به همين دليل در ابتدا ليست نيازهاي پدر خوانده مي­شود و بعد با رعايت سلسله مراتب ليست فرزندان. در اين داستان نقش مادر به وسيله نظام پدرسالاري تعريف مي­شود. در اين نظام مادر، کارکُشته است و همچون سکاندار ماهري، سکان زندگي را مي­چرخاند و پدر هم چون ناخداي کشتي نظاره­گر است و "چاي بعد از سيگارش را مي­کشد" و تذکرهاي لازم را مي­دهد. در اين نظام، مادر مهربان و از خودگذشته است. او ليستي از نيازهاي شوهر و فرزندانشان تهيه کرده و براي خريد هر يک از آنها برنامه­ريزي مي­کند ولي براي خودش چيزي در نظر نگرفته و کسي هم به اين نکته توجه نمي­کند که نيازهاي او چيست. زيرا مادر موجودي بي­نياز تعريف شده است.
Apr 29, 2008
نشانه شناسی فرهنگی

آگهي تبليغاتي صابون سيو
در آگهي تبليغي سيو، نام تجاري «سيو» به عنوان دال، در بالاترين بخش آگهي قرار گرفته است. معناي صريح صابون پاک­کنندگي و به همراه آن سلامت و بهداشت است. اما در اين تصوير، در ذيل نام تجاري کالا، نوشته شده است «به لطافت... » که به وسيله اين ايماژ مفهوم ديگري از دالِ سيو ساخته مي­شود. نوع فونتي هم که براي نوشتن اين ايماژ به کار رفته، لطافت و نرمي را القا مي­کند. پس در اين تبليغ «سيو» به عنوان دال و «به لطافت... » مدلول آن است.
وجود سه نقطه در اين ايماژ اهميت دارد. اين سه نقطه ارزش قائل شدن براي مخاطب و آزاد گذاشتن اوست که با توجه به انباشت خاطرات و تجربيات خود واژه­اي را براي کامل شدن اين ايماژ به کار ببرد. اين امر باعث مي­شود خريدار احساس نزديکي و شخصي­تري با کالا پيدا کند. ولي بلافاصله با تصويري که در ذيل اين ايماژ قرار گرفته است، معناهايي ساخته مي­شود که به وجود آورنده­ي گفتمان سياسي و فرهنگي است. گفتمان سياسي از اين جهت که اين تصوير، چشم مردي است که از پشت کادري که با انگشتانِِ خود ساخته، به مخاطب نگاه مي­کند و نگاه او نگاهِ عاشقانه­اي است. بنابر اين آزادي و حق انتخابي که در ايماژ «به لطافت... » وجود داشت، سلب و مقتدرانه واژه عشق جايگزين سه نقطه مي­شود. از طرفي ميزان سنجش لطافت و زيبايي که امري فرهنگي است، در اين آگهي در قالب گفتمان مردسالارانه شکل مي­گيرد. معناي صريح تصوير، نشانه جنسيتي دارد. نگاه خيره و عاشقانه مرد، جنس مخالف را مورد خطاب قرار مي­دهد و معناي ضمني آن، ساختن هويت جنسي براي زنها و طبيعي جلوه دادن آن است که زنها بايد به دنبال «حفظ زيبايي، لطافت، طراوت و جواني پوست... » خود باشند تا مورد توجه مردها قرار بگيرند.
در اين تصوير براي القا عشق و ارجحيت دادن به آن از رمزگان فني استفاده شده است. مانند مورب بودن تصوير، مرکزيت داشتن آن، سياه و سفيد بودن، نورپردازي و... که هر يک از اين موارد بحث مفصلي را مي­طلبد.
در بخش پايين آگهي چند نوع صابون سيو و در پشت هر يک از آنها مواد طبيعي مانند، انگور، عسل، زيتون و شير قرار دارد. با رمزگشايي از اين بخش درمي­يابيم که اين تبليغ نشان مي­دهد که صابون سيو نه از مواد شيميايي بلکه با استفاده از مواد طبيعي ساخته شده است. زيرا مواد طبيعي خالص­تر و به طبيعت نزديک­تر است و از اين همين طريق صابون سيو برتري و تفاوت خود را نسبت به کالاهاي مشابه ديگر نشان مي­دهد.
در پايين­ترين قسمت آگهي ايماژ شرکت پاکسان نوشته شده است: «پاکسان به سلامت خانواده مي­انديشد » و در ذيل آن با فونتي کوچکتر نوشته شده: « عرضه در کليه فروشگاههاي زنجيره­اي (شهروند، رفاه، سپه، اتکا و...) و کليه فروشگاههاي معتبر» اين نوشته نيز حاوي پيام است. اولاً، تعدد فروشگاهها، گوياي آن است که اين کالا به سهولت قابل تهيه است. ثانياً انواع فروشگاههاي زنجيره­اي نشانگر آن است که هر چند صابون سيو تقريباً کالاي لوکسي محسوب می­شود. ولي خريد آن براي اقشار مختلف مردم امکان پذير است. زيرا طبقه­ي اجتماعيِ خريداران هر يک از فروشگاههاي زنجيره­اي تا حدي مشخص است. يعني خريداران فروشگاههاي سپه و اتکا معمولاً کارمندان دولت هستند. خريداران فروشگاههاي رفاه معمولاً از طبقه کارگران و خريداران فروشگاههاي شهروند معمولاً از طبقه مرفه جامعه هستند.
با تحليل نشانه شناختي هر يک از عناصر تشکيل دهنده­ي آگهي، در مي­يابيم که اين آگهي مانند يک متن فرهنگي است و گفتمان فرهنگي خود را نشان مي­دهد مانند، بحث مردسالاري، بيان الگوي هويت جنسي، اقتدار. در اين ساختار فرهنگي مشخص مي­شود که چگونه کالايي را به عنوان اين که از مواد طبيعي تشکيل شده است به فروش مي­رسانند.







Jan 19, 2008
شب های چهارشنبه / آذردخت بهرامی
مثلثِ عشقی که مي­تواند دو ضلع داشته باشد
در اين داستان با يک نوشته روبه­روييم. نامه­اي که زني به معشوقِ خيالي و يا واقعي شوهرش نوشته است. خيالي از آن جهت که نشانه­ي صريح و روشني دال بر خيانت شوهر وجود ندارد. زن تنها از احساس خود نوشته: « نام آن تابلو را "خيانت" گذاشته­ام. چون هر بار که احساس کرده­ام شوهرم به من خيانت کرده يکي از آن­ها را شکسته­ام» « فردا اگر احساسم حکم کند، ناچارم برخلاف ميلم تابلو جديدي را شروع کنم.» و واقعي به اين دليل که به هر حال آنها انسان­هاي مدرن و شهرنشيني هستند که پيچيده­گي­هاي ذهني­شان، به راحتي قابل کد گذاري و رمزگشايي نيست. پس متن قطعيت ندارد.
ذهن من به عنوان خواننده بيشتر درگير خيالي بودن اين رابطه شد. چرا که در ضمير ناخودآگاه اکثر زنها، ترس از دست دادن وجود دارد. اکثر آدمها مخصوصاً زنها وقتي عاشق مي­شوند، احساس خوشبختي آنها به مانند دست يافتن به "امر واقع" است. اما ارمغان اين خوشبختي، اضطراب و ترس از دست دادن است. آنچنانکه که در ذهن زن قصه­ي ما هم وجود دارد. اين ترس در طول چهارده سال زندگي مشترک او با شوهرش به دو صورت بروز کرده است. يکي به شکل کابوس­هاي وحشتناکي که هفته­اي سه چهار شب مي­بيند که شوهرش را از دست داده و زندگي برايش تمام شده است و ديگري به شکل معشوقه­ها يا دشمن­هاي فرضي که مي­خواهند شوهرش را بگيرند. به اين دليل فرضي که زن به طور مشخص از دو مورد خيانت صحبت مي­کند. يکي همکارحروفچينِ شوهر که بعد اعتراف مي­کند، در مورد او اشتباه کرده و « فقط يک سوءتفاهم بود و بس» و ديگري هم مخاطب نامه است که به او مي­گويد: «تا به حال مدرکي عليه شما پيدا نکرده­ام.» همين ترسِ پوشيده و پنهان باعث شده که زن نگاه بدبينانه­اي نسبت به شوهر و زندگي­اش داشته باشد! از سر همين بدبيني نامه­اي خطاب به معشوقِ شوهرش نوشته است که مي­تواند مخاطب آن شوهرش هم باشد. زيرا زن، نامه را لاي آلبومي مي­گذارد که مي­داند که وقتي شوهرش دلتنگ مي­شود، سراغ آن آلبوم مشترک مي­رود و سراسر نامه هم خاطرات شفاهي مشترک است.
نويسنده­ي نامه در ميان زن پيشامدرن و مدرن سرگردان است. به همين دليل هويت جنسي مشخص و تعريف شده­اي ندارد. او از يک طرف زن ساکت و منفعل ديروز نيست و خواهان حق "شراکت و برابري" است و در ظاهر مي­خواهد کليشه­هاي هويت جنسي را تکذيب کند و مي­گويد: "چه کسي گفته زن بايد اول از در عبور کند؟" و آن را اختراع مردها مي­داند تا "بزرگي و منش خودشان" را به رخ بکشند. ولي اين زن نمي­تواند تکليف تنش­ها و درگيري­هاي ذهني خود را حل کند و همان واکنش زن سنتي را نشان مي­دهد که مقهور جو مردسالارانه، مجبور بود در خفا به جنگ رقيب برود و او را گوشمالي بدهد. اين زن هم به جنگ رقيب مي­رود اما به جاي پرخاش و بد و بيراه، با يک استراتژي زيرکانه زيرپاي رقيب را خالي مي­کند. زيرا ايدئولوژي به هر فردي القا مي­کند که تافته­ي جدا بافته است و جهان بر مدار او مي­گردد. ولي نويسنده­ي نامه، ذهنيت تک بودن معشوق را در هم مي­شکند و او را تا مقام دست چندمي پايين مي­آورد.
وقتي زن، از لابه­لاي به قول خودش "لاس ادبي" به دنبال پيچش موي رقيب مي­گشت. به ياد جنگل واژگون افتادم که دقيقاً زني به همين شيوه شوهر "کورين" را از دست او در آورد. کورين با امر واقعي و خيانت آشکار مواجه شد. اما زن داستان ما همچنان درگير دنياي ذهني و تابع احساساتش است. دلايلي که زن مبني بر رابطه داشتن شوهرش با مخاطب نامه ارائه مي­دهد، اتفاقاً کاملا ضد دليل است. زيرا او خطاب به معشوق مي­گويد که شما نمي­توانيد در محل کار از ديدن هم لذت ببريد زيرا "بچه­هاي ارتباطات منتظرند يک مورچه به سوسکي آلماني نگاه چپ کند" از طرفي ساعت آمدن شوهر هم به خانه مشخص است و جالب است که ايراد، نه دير آمدن شوهر بلکه زود آمدن اوست.
مرکز اين داستان، هويت نويسنده­ي نامه است که رفته رفته اصل قرار مي­گيرد و همه چيز براساس هويت او تعريف مي­­شود. همان طور که خودش هم مي­گويد بعد از اين همه جا حضور او ديده خواهد شده: در گل ميخِ پرده، قلکِ سفالي، تابلو خيانت، آلبوم­ها، موقع خوردن شام... همچنين تصوير و هويت او ذهن خواننده را هم اشغال مي­کند.
Dec 8, 2007
شخصیت جلوتر از متن
مدتها پیش نقدی بر داستان «عاشقیت در پاورقی» نوشته بودم. از آنجا که داستان در دسترس نبود ، نقد را کنار گذاشتم تا آنکه دیدم داستان در کتابخانه خوابگرد گذاشته شده است پس بی راه نیست اگر من هم نقد را در اینجا بگذارم.
Jul 18, 2007
در هم آمیختگی زبان و باورهای بومی
اگر از خواندن داستانی احساس کنی که اثری متفاوت را خوانده­ای، ذهنت با اثر وارد گفتگو می­شود تا علت تفاوت را البته فارغ از ارزشگذاری بیابی. این مطلب هم حاصل گفتگوی ذهنی من است با مجموعه داستان لکه­های گل که چکیده­ای از آن در روزنامه شرق چاپ شده است. برای خواندن کامل مطلب می­توانید اینجا کلیک کنید.
Site Meter